دوباره دقیقه ها رو کند و آهسته میبینم
دوباره چشم خدارو رو خودم بسته میبینم
تا دلم آروم بگیره سر به کوچه ها میزارم
روبه آدما میخندم تو سیاهی ها میبارم
توی یک جاده برفی
پی انتها میگردم
توی این رویای آبی هنوزم اسیر دردم
آخه دنیا تو چشام رنگشو باخته
آخه یک جسم غریبه آسمونه منو ساخته
برده رنگ انتظارو بارون چشمای خستم
انگار آهنگی نداره بی تواین قلب شکستم
عشق من جنس هوس نیست رنگ خاطرات تلخ
قصه های پرغباری که روشون چشمامو بستم
از
سپیده تا سپیده آسمون ابری و تاره
مثل بغض سینه من شوق باریدن نداره
بوی بارون میده حرفات اشک چشمام بی قراره
عشق من سوز زمستون عشق تو شور بهاره
دوباره دقیقه ها رو کند و آهسته میبینم
دوباره چشم خدارو رو خودم بسته میبینم

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 21:51  توسط reza
|
شبهاي بلند بي عبادت چه كنم؟ تن من به گناه كرده عادت،چه كنم؟ ياران همه گويند خدا مي بخشد،گيرم كه بخشيد،ز خجالت چه كنم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:56  توسط reza
|
به دریا شکوه بردم از شب دشت، وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت، به هر موجی که می گفتم غم خویش؛ سری میزد به سنگ و باز می گشت
.!

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:19  توسط reza
|
نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم چه نخوانم
چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم
نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم
من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زادهام و مهر ببايد به دهانم
دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم
گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم
ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 23:7  توسط reza
|
دل گفت شيدا گشتهام از چشم مستِ ماه او
گفتم كه بربند اين سخن، راهي جداست راه او
دل گفت دالان ميزنم گر كوه باشد پيش رو
گفتم كه كوه آري ولي ،فولاد تفتان است که او
دل گفت من آهنگرم در كورهام آبش كنم
گفتم كه زنجيرت كنم گر قصدسازي سوي او
دل گفت اوزانت كنم، گر چشم را وامم دهي
گفتم كه چشمم زودتر، بنشسته در اشعار او
دل گفت دستانت بده، تا بركشم بر گونهاش
گفتم كه دستم نيزهم ،گمگشته در چشمان او
دل گفت پاهايت بده، تا گام بردارم تو را
گفتم كزان تو پيشتر، پايم برفت در راه او
دل گفت پس گوشت بده، تا نغمهاش را بشنوي
گفتم كه نيست اندرش، جز نغمهاي از ناي او
دل گفت لعلي داردش، لب را بده كامت دهم
گفتم كه لبهايم شده، وقف ثناي نام او
دل گفت اي سودا زده، پر ميكشم از سينهات
گفتم خدا را پس مرو، منشين به روي بام او
خنديد دل گفتا به من، كاي مفلسِ بيقلب و تن
خود زودتر رفتي ز من، من هم روم دنبال او
گفتم كه ای دل ميروي،چون گوش و چشم و دست و لب
اما بدان كه نيستت، جز داغي از هجران او

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 19:44  توسط reza
|
معلم پاي تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر كلاسيها
لواشك بين خود تقسيم ميكردند
و آن يكي در گوشه اي ديگر " جوانان " را ورق ميزد
براي اينكه بيخود هاي و هوي ميكرد
و با آن شور بي پايان
تساويهاي جبري را نشان ميداد
با خطي خوانا بروي تخته اي
كز ظلمتي تاريك غمگين بود
تساوي را چنين نوشت :
يك اگر با يك برابر است
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يكنفر بايد برخيزد . . .
به آرامي سخن سر داد :
تساوي ، اشتباهي فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت
و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد :
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آيا باز هم يك با يك برابر بود ؟
سكوت مدهشي بود و سوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت :
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آنكه زر و زور بدامن داشت بالا بود
آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آنكه صورت نقره گون ،
چون قرص مه ميداشت ،
بالا بود
وان سيه چرده كه ميناليد ، پايين بود !!!
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
اين تساوي زير و رو ميشد
حال ميپرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفتخورها از كجا آماده ميگرديد ؟؟؟
يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد ؟؟؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم ميگشت ؟؟؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد ؟؟؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد :
يك با يك برابر نيست . . .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 22:16  توسط reza
|
چون بوف بر خرابه دنيا نشسته ام
اهل زمانه را به تماشا نشسته ام
بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج
بيخود اميد بسته و بيجا نشسته ام
ما را غم خزان و نشاط بهار نيست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ام
گر دست ما ز دامن مقصد كوته است
از پا فتاده ام نه از پا نشسته ام
تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را
من رخت خويش بسته مهيا نشسته ام
يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ام
چون ساحلم و بر لب دريا نشسته ام
از عمر جز ملال نديدم و همچنان
چشم اميد بسته به فردا نشسته ام
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نيم مرده چه زيبا نشسته ام
اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش
كز عالمي بريده و تنها نشسته ام
تا همچو ماهتاب بيايي به بام قصر
مانند سايه در دل شب ها نشسته ام
تا با هزار ناز كني يك نظر به من
من يكدل و هزار تمنا نشسته ام
چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم
سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ام

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 23:17  توسط reza
|
شمع و گل و
پروانه و بلبل همه جمع اند
گل عاشق پروانه
پروانه چو دیوانه
کولی صفت یاغی
هردم سوی یک باغی
پروانه گذشت از گل
دل داد به یک بلبل
شد عاشق اشعارش
دل داد به دلدارش
هرچند که حزن انگیز
رقصید به آوازش
بلبل همه آوازش
پرماتم وپرغم بود
آخر دلک بلبل
پیش دل اون گل بود
آواز غم انگیزش
از خارتن گل بود
شمع زار وپریشان حال
شمع سوخته دل گریان
عاشق به سه تاشان بود
انگشت به دهان حیران

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 19:8  توسط reza
|
اي عشق شکسته ايم، مشکن ما را
اين گونه به خاک ره ميفکن ما را
ما در تو به چشم، دوستي مي بينيم
اي دوست مبين به چشم، دشمن ما

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 20:53  توسط reza
|
پائیزفاصله سختیست برای تنهایی و من چه بد فراموش كرده بودم كه بایدبه تنهایی بر تنهاییم غلبه كنم.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 19:16  توسط reza
|